chamran_kids
دنبال کننده
10
پست
765
مجتمع آموزشی شهید چمران اینجا کودک سبک زندگی اسلامی را بازی می کند.
پست های مشابه
chamran_kids
. خوابگاه دختران . 📝قسمت آخر . "ما دهه شصتیها چه کاره هستیم؟" . بالاخره ما دخترهای دهه شصتی، به #دانشگاه رسیدیم. بعضی ها در ابتدا یا میانه دانشگاه ازدواج کردند، و بعضی هم نه. در زمان ما خیلی رایج بود که به خاطر درس دختری ازدواج نکند یا ازدواجش را به تاخیر بیندازد. و البته خیلی مرسوم تر این بود که همزمان با درس خواندن بچه دار نشد چون قرار نبود نسل ما بچه های زیادی به دنیا بیاورد پس وقت به اندازه کافی داشتیم. ما نسلی بودیم که هم زمان کودکی خودمان و هم زمانی که قرار بود مادر شویم، جمله" فرزند کمتر زندگی بهتر" را روزی چند بار شنیده بودیم و کاملا ملکه ذهنمان شده بود. خیلی از ما بین ادامه تحصیل، ازدواج و بچه دار شدن معلق مانده بودیم. دانشگاه هم هیچ کمکی به مصمم تر شدن ما در هیچ مسیری نمی کرد و حتی ما را در برهه هایی سردرگم تر کرد. خودم در کلاسی از یکی از اساتید شنیدم که با جدیت هر چه تمام تر داشت میگفت بهترین سن برای ازدواج دخترها، ۳۵ و پسرها ۴۰ سالگی است. همان موقع از ذهنم گذشت که احتمالا دو تکه سنگ قرار است باهم ازدواج کنند. هیچ کدام ذره ای از موضعش کوتاه نخواهد آمد. و حالا به همه این سردرگمی ها اضافه کنید که بالاخره ما باید کار کنیم یا خانه دار باشیم. و این جمله که : درس خوندی که چی بشه بالاخره باید یه استفاده ای بکنی، هر روز در گوشمان زمزمه میشد. من خودم در برهه های مختلف چرخ های زیادی خوردم و تجربه های زیادتری کسب کردم تا بالاخره رسیدم به راه انداختن حسینیه کودک شهیدچمران.... . شما چقدر در گذر زندگی پیچ و تاب خوردید و چه تجربه هایی کسب کردید؟؟؟:) . #ما_که_هستیم #تاریخچه_چمرانی_ها #فرزند_کمتر_زندگی_بهتر #دختران_دهه_شصتی #دهه_شصت #دهه_شصتیها
20 تیر 1399 07:52:10
0 بازدید
chamran_kids
#مدرسه_آرزوها (قسمت دومِ تیمی فیلر) . تیمی کم و بیش به شغل کاراگاهی اش مشغول بود و معلم هم همچنان با او درگیر. تیمی به پرونده هایش میرسید و با جدیت در حال جذب نیرو بود.😎 معلم هر روز از او ناامیدتر میشد تا اتفاق ویژه ای افتاد... . مشاور مدرسه، تیمی را خواست. تیمی بدون علاقه رو به روی مشاور نشست. هر سوال ساده ای که مشاور میپرسید با جواب های خاصِ تیمی که: مثبته یا منفیه مواجه میشد. تیمی چند بار از مشاور سوال کرد: وقت تموم نشده؟ و آقای مشاور با آرامش هر بار پاسخ میداد :پانزده دقیقه مونده،دوازده دقیقه مونده.... بالاخره تیمی مجبور شد چند تا سوال بپرسد: دفترتون رو چند اجاره کردین؟ من میخوام یه دفتر مرکز شهر بگیرم! دفعه های بعد روابط تیمی و مشاور بهتر شد.مشاور مدت زیادی سکوت می کرد و سوال های خیلی کمی میپرسید. او یک ماموریت ویژه به پسرک کاراگاه میدهد، اینکه دقیق تکلیف های هر روز را ارزیابی کند. . روابط تیمی و مشاور بهتر میشود تا جایی که وقتی تیمی ناامید شده و میخواهد شغلش را کنار بگذارد این مشاور است که او را تشویق می کند به کارش ادامه دهدو ناامید نشود....😇 . پ.ن: متاسفانه به دلیل محدودیت های اینستاگرام امکان گذاشتن بخشی از فیلم رو نداشتیم ولی پیشنهاد میکنیم حتما این فیلم رو با عنوان" تیمی فیلر" جست و جو و تماشا کنید😉😊 . ⭕تا حالا با چند تیمی فیلیر و چند مشاورِ صبور و حمایت کننده از کودک روبه رو شدین؟🤔 . #تیمی_فیلر#فیلم_سینمایی_خوب#مشاور_سبز#مشاور_خوب #تربیت_کودک #آموزش_کودکان#کار_با_کودک
22 دی 1399 17:42:48
0 بازدید
chamran_kids
. به نظرتون چقدر میشه بچه هارو توخونه نگه داشت؟ . تونستین یه همبازی خوب برای بچه ها پیداکنین؟ . تو این اوضاع چه جوری بچه ها رو بیرون ببریم؟ 🤔 . اصلا نگران نباشین! فعالیت تو فضای باز، با رعایت نکات بهداشتی ممنوعیتی نداره و اتفاقا لازمه که ما به نیاز بچه ها نسبت به طبیعت، توجه کنیم . . برای همین براتون بسته ی اردوهای چمرانی رو درنظر گرفتیم که هفته ای یک بار، با تعدادکم، همدیگرو میبینیم و بچه ها هم بازی های هیجانی و تعاملی با طبیعت و دوستانشون انجام میدن.😇 . این بسته انتخابی هست؛ یعنی هم میتونید مهدتعاملی رو با اردو شرکت کنید هم بدون اردو😊 . برای اطلاع از جزئیات مهد تعاملی و اردوهای چمرانی به سایت چمرانی ها در بیوی صفحه مراجعه کنید👇 . Chamraniha.com . #اردو#اردو_های_چمرانی #چمرانی_ها #حسینیه_کودک_شهید_چمران
05 شهریور 1399 17:26:12
0 بازدید
chamran_kids
📖 مجموعه داستان های #گِل_آباد قسمت هشتم👈 موی پادشاه هم چنان ادامه داره... #من_یار_انقلابم #پویش_مردمی_کودک_و_انقلاب #چمرانی_ها #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران #قصه #کودک
21 خرداد 1398 09:21:17
0 بازدید
chamran_kids
🚐 چمرانی ها هر هفته به اردو می روند. یکی از اهداف اردوهای طبیعت گردی، گشت و گذار در طبیعت و کشف چیزهای جدید است. کلاس اولی های چمرانی، بعد از کلی بازی در پارک، سراغ کارگاه بازی شان رفتند. هر کس در اطرافش به دنبال کشف چیزهای تازه بود. پروانه، کاج، چوب، سنگ و ... از کشفیات کلاس اولی ها بود. در آخر هم هر دور هم جمع شدند و در مورد چیزهایی که پیدا کردند و کارهایی که می توانند با آنها کنند، صحبت کردند. #هفت_ساله_ها #کلاس_اولی_ها #اردو #طبیعت_گردی #چمرانی_ها #ادبستان_پسرانه_شهید_چمران #حمزه_دوران #مجتمع_آموزشى_شهيد_چمران
19 تیر 1398 05:46:23
0 بازدید
chamran_kids
🎉 💡 پیشنهاد شماره یک برای کوچکتر ها 🏠خوبه همه چیز برای عید قشنگ مون آماده بشه. حتی خونه هامون. حالا به بچه ها پیشنهاد بدین که می تونیم خونه رو باهم تمیز کنیم و اینجوری برای عید آماده بشیم. 💧به بچه های کوچکتر، دستمال و شیشه پاک کن بدین تا جاهای مختلف رو پاک کنند. 🛋بچه های بزرگتر هم می تونند تو جارو کردن و ظرف شستن کمک کنند. 🧦می تونیم بعضی چیزا رو که می خواهیم بشوریم با مشارکت بچه ها بشوییم. مثلا دستمالها یا جوراب ها رو تو حمام با هم بشوییم و کمی هم آب بازی کنیم. 🛁اگه فضای مثل حیاط داشته باشید، می تونیم فرش های کوچک را هم با هم بشویید. 📝 میتونیم قبل از تمیز کردن خونه با همدیگه یه برنامه بریزیم و هر کس مسئول یه بخش از خونه باشه. ⚠️یادمون باشه که قرار نیست بچه ها خونه رو عین دسته گل کنند. فقط قراره تو تمیز کردن خونه به ما کمک کنند و در تکاپوی این جشن بزرگ شریک باشند. ⚠️⚠️بعد از تمیز کردن خونه هم لطفاً مدام تذکر ندیم که همین الان خونه رو تمیز کردیم!! پس هیچ کس هیچ کاری نباید بکنه. و مانع بازی بچه ها نشیم. ✨قبول باشه ازتون✨ #جشن_بزرگ #عید_امیر #برکه_رنگین_کمونی #عید_غدیر #من_کنت_مولاه_فهذا_علی_مولاه #عید_ولایت #کودک #شیعه #عید_شیعیان
16 مرداد 1398 18:38:07
0 بازدید
ادمین چمران
0
0
🌱اردوهای جهادی 📝قسمت اول اولین بار نوروز ۸۸ بود که سفر جهادی را تجربه کردیم. با گروهی همراه شدیم. گروه جهادی رضوان که گروه با سابقه ای بود و بیشتر فارغ التحصیلان مدرسه مفید بودند. مقصد خراسان جنوبی بود، منطقه نهبندان. 🚃🚃🚃🚃🚃 قبل از سفر چند جلسه توجیهی گذاشتند. و بنا شد من در تیم بزرگسال فعالیت کنم یعنی کلاس داشتن برای خانم های متاهل با موضوعات همسرداری و بچه داری و ... و همسرم در قسمت مستندسازی و ساخت فیلم فعالیت کنند. مسیر نهبندان دور بود و به نظرم می آمد هیچ وقت نمی رسیم. به خصوص که با اتوبوس میرفتیم و من همیشه ی خدا تمام طول سفر در اتوبوس، حالت تهوع دارم.بالاخره با حالی نزار به یک مدرسه رسیدیم. تیم پشتیبانی از قبل، مدرسه را برای اسکان خانمها آماده کرده بودند. شرایط جالبی داشتیم که برای خودم تجربه متفاوتی بود. امکان حمام رفتن نبود، محدودیت استفاده از آب داشتیم، تعداد زیادی خانم در راهروها و کلاسهای یک مدرسه ساکن شده بودیم. روزی دو نوبت صبح و عصر، اعزام داشتیم. کلمه اعزام واقعا برازنده اردوهای جهادی است. صبح خیلی زود باید بلند میشدیم، آماده میشدیم، وسایلمان را جمع و جور می کردیم. و سوار مینی بوسهای قدیمی میشدیم. کلی روستا را رد می کردیم تا به روستایی که ما را برای آنجا در نظر گرفته بودند میرسیدیم. دو ساعتی آنجا بودیم و دوباره بر میگشتیم و عصر همین ماجرا تکرار میشد. حضور در جمع اهالی روستا برای ما فضایی در ذهنمان میساخت. مدل زندگی و روابطشان، مشکلات منطقه ای که زندگی می کردند و خلاصه تمام جزئیات زندگیشان ما را به فکر فرو می برد. در واقع من خیلی به آنها چیزی یاد نمیدادم و بیشتر از حرفهایشان سوالهای جدیدی در ذهنم ایجاد میشد. به خصوص که با خانمهای متاهل سر و کار داشتم. وقتی شغل همسرانشان را می پرسیدم و قریب به اتفاق می گفتند: قاچاق سوخت، من واقعا فکر می کردم زندگی چه مدلها که جریان ندارد و چه بازیهای متفاوتی که با هر آدمی دارد. به نظرم حضورحتی موقت در جاهایی غیر از تهران، و به خصوص روستاها، برای خود من دستاوردهای زیادی داشت و چراغهای متفاوتی را در ذهنم روشن کرد. چراغهای قدیمی ولی پرنور، نه از آن چراغهایی که در خانه ما شهریها روشن میشود.... قبل از رفتن به سفرهای جهادی، ما فصلهایی معمولی در هر سال را تجربه میکردیم. ولی با تجربه این اردوها انگار یک فصل جدید به زندگی ما باز شد. بعد از همان چهار فصل معمولی که در سال تجربه می کردیم یا حتی بین فصلهای معمولی... " فصل پنجم" #سفر_جهادی #اعزام #روستا #خاطرات_شیرین #اردوهای_جهادی #تاریخچه_چمران