پست های مشابه

chamran_kids

. معلم که باشی... . ممکنه یک روزهایی از اینکه باید هر روز صبح بلند شی و بری مدرسه خسته بشی، ممکنه از بچه ها یا خانواده شون ناراحت بشی، ممکنه مجبور باشی با مریضی های جورواجور با ظاهری خوشحال بری سر کلاس و ممکنه یادت بره باید بابت تک تک چیزهای کوچیک و بزرگی که داری خداروشکر کنی.🙏🏻 فقط معلم هایی که زمان کرونا معلم بودن میتونن تا سالها بعد به معلم های تازه وارد بگن که یادتون نره بابت هر دلخوشی کوچیکی، خوشحال باشین چون ممکنه یکدفعه همه شون باهم برای مدتی نامعلوم ازتون گرفته بشه. 😪 . فقط معلم هایی که زمان کرونا تدریس کردند میتونن از بچه هایی بگن که از زیر رختخواب جواب سوال هاشون رو میدادن، از بچه هایی بگن که موقعی که معلم نتونسته جوابشون رو به موقع بده، قهر کردن لپ تاب رو بستن و رفتن، از سختی هایی بگن که بابت ساخت فیلم های آموزشی کشیدن، از دست به دعا شدن به خدا بابت وصل شدن به اینترنت بگن.😥 . از بچه هایی که پسوندهای عجیب و غریب مثل "اگر گفتی کی از همه خشن تره" برای کاربری شون گذاشتن، از بچه هایی که پشت سیستم باهم دعواشون میشه و همدیگه رو برای قهر از فضای کلای میندازن بیرون و ...😅 . خلاصه از ساعت کاری بگن که از ۸ ساعت به ۱۲ ساعت رسیده و شبانه روزی شده، صوت هایی هستن که حاوی دلتنگی برای خاله هستن و ساعت ۲ بامداد ارسال شده...🥺 ای کرونا با ما معلم ها چه کردی...؟؟؟ که تا سال ها بابت هر دقیقه معلمیِ معمولی مون هزاربار خدارو شکر میکنیم😇🙃 . ⭕خداقوت به همه معلم های عزیز🤗 شما از احوال این روزهاتون برامون بنویسید...👇🏻 . #معلم_آرزوها #نذر_فرهنگی #معلم_های_چمرانی #معلمی #آموزش_مجازی#سختی_های_معلمی #معلم_خوب #چمرانی_ها

21 دی 1399 17:30:09

0 بازدید

chamran_kids

✏ 📺 همیشه جنگ و دعوا داریم که همش پای تلویزیون نشسته و هیچ کاری نمی کنه... ❗️تلویزیونی شدن کودکان، خوب است یا بد؟ ‌ در ‌ 💡کارگاه مجازی و غیر حضوری نقش رسانه در تربیت کودک (هفت سال اول کودکی) مدرس: زهرا شاه حسینی ‌‌ 💳هزینه ی کارگاه 👈🏻 ۱۹ هزار تومان ‌‌ 📲 خرید و دانلود از سایت #چمرانی_ها chamraniha.com/shop ‌ #کارگاه #کارگاه_مجازی #تربیت #کودک #تربیت_کودک #رسانه #تلویزیون #تلویزیونی_شدن_کودکان #کارگاه_آموزشی #مادر #فرزند #اوقات_فراغت #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران

27 دی 1398 16:43:40

0 بازدید

chamran_kids

بریم خونه ی همدیگه اردو🤗 . یادش بخیر قبل کرونا، یکی از اردوهامون، اردوی خونگی بود. بچه ها هر ماه مهمون خونه ی یکی از دوستانشون می شدند. هربار یه مادر و دختر، برای بقیه ی دخترها، بازی و فعالیت طراحی میکردند و خاله هم یه سری ابزار پیشنهاد میکرد و کمک میکرد که برنامه جذاب تر بشه. . قبل طراحی فعالیت و رفتن به اردو، حتما از ظرفیت های خونه شون مثل حیاط داشتن و نداشتن یا شرایط همسایه ها می پرسیدیم. . دخترهاهم قبل رفتن به اردو، برای دوستشون هدیه درست میکردند؛ بعضی ها کاردستی و بعضی هم نقاشی.😊 . درست کردن پازل مشترک و عکس یادگاری هم پای ثابت اردو های خونگی بود. . تو اردوی خونگی، هم مادرها با شیوه ی کار‌مون بیشتر آشنا میشدند، هم سختی کار و چالش هاش رو درک میکردند، همینطور تجربه این رو پیدامیکردند که چه فعالیتی برای دخترها جذابه یا تو موقعیت های چالشی و دعواهای بچه ها باید چطور رفتار کنند. . البته این اردوها یه مسئله ای داشت اونم این بود که بچه ها تفاوت خونه های همدیگه رو میدیدند و یکم چالش برانگیز بود. ولی ما تلاش کردیم این موضوع رو به زبان کودکانه حل کنیم؛ مثل اینکه نقشه ی هرخونه ای رو یه مهندس میکشه،بعضی هاش رو بزرگتر و بعضی هاهم کوچیک تر میکشه یا تو بعضی زمین ها یه سری نقشه ها جا میشه و تو بعضی ها جا نمیشه؛ اینجوری راحت تر قانع میشدند. . از همه مهم تر، اردوی خونگی باعث میشد رابطه ی بچه ها خیلی بهتر و دوستی هاشون عمیق تر بشه.❤😇 . 🟠این پست رو سیو کنید و برای دوستانتون بفرستید! یه روزی به کارتون میاد😉 . #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران #چمرانی_ها #دختران_چمرانی #اردو_های_چمرانی #اردو #اردو_خانگی

30 مهر 1399 15:06:11

0 بازدید

chamran_kids

. داستان نويسى كلاس دومى ها با موضوع من و هيئت . #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران #مجتمع_آموزشى_شهيد_چمران

29 مهر 1397 14:52:30

0 بازدید

chamran_kids

#ورق_بزنید . #تابستانی_برای_مرد_هزار_چهره 📝قسمت سوم . تابستان دوم/ از فیل اسباب‌بازی تا تابلوی دیواری . پسرعمه‌ام اره‌مویی و تخته سه‌لا گرفته بود، وسایل مختلف درست می‌کرد و بین اقوام و دوستان می‌فروخت. من و برادرم هم دیدیم عجب اتفاق جالبی است، هم کار می‌کنیم و پول درمی‌آوریم، هم می‌توانیم با چوب همه‌چیزهای خفنی را که دوست داریم تولید کنیم. روزهای اول وسایل خیلی ساده درست کردیم. طرحش را هم از پسرعمه‌ام گرفته بودیم. یک فیل ساده و یک اردک. هرکدام سه یا چهار قطعه داشتند و سرهم می‌شدند. بعد از اتمام ساخت، آن‌ها را فروختیم. مدتی که گذشت یک کتاب پیدا کردیم پر از الگو، البته مقوایی بود، ولی همه الگوها را می‌شد با تخته سه‌لا اجرا کرد. یادم است پیچیده‌ترین پروژه‌ای که انجام دادیم اسکلت یک دایناسور گیاهخوار بود که نزدیک به 100قطعه داشت. بعد از تمام شدن، دایناسور را به آزمایشگاه مدرسه‌مان فروختیم. البته یادم نیست پولش را دادند یا نه! من می‌ساختم و داداشم بازاریاب بود. بعد از مدتی دیدیم کسانی که از ما خرید می‌کنند، محدود به فامیل و همسایه‌ها هستند و آن‌هم به خاطر این است که دل ما نشکند. واقعیت این بود که همسایه‌ها و فامیل، به اسکلت دایناسور یا اردک نیاز نداشتند، پس رفتیم سراغ تولید وسایل کاربردی. زیر قابلمه‌ای، زیر استکانی و .... ساختیم که بازار نسبتاً خوبی داشت. روی چوب‌ها را روغن جلا می‌زدیم که هم زیباتر شوند و هم خراب نشوند. آخرین پروژه‌های آن تابستانمان هم تابلوی آیات، احادیث و اسامی الهی و ائمه بود. از کتاب‌های معماری پدرم، الگوی کتیبه‌ها، گِره‌ها و اسلیمی‌ها را کپی کردیم، روی چوب چسباندیم و اره کردیم. یک تابلوی مزین به اسم محمد رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله را آن موقع ( 20سال پیش) 5000تومان به یکی از همسایه‌هایمان فروختم. 5000 تومان خیلی پول بود برای ما! ساخت این تابلو نزدیک به یک ماه زمان برد. چون تابلواش 50تا حفره داشت که باید سر هرکدام، اره را باز می‌کردم و می‌بستم. یک‌بار پدرم ما را به کارگاه چوب حرم حضرت عبدالعظیم حسنی علیه‌السلام برد. فوق‌العاده بود. درهای حرم را درست می‌کردند. بوی چوب گردو و عناب حس خوبی به آدم می‌داد. ابزارهایی که داشتند و کارهایی که انجام می‌دادند، خیلی پیچیده و عظیم بود. از آن روز یکی از رؤیاهایم این شد که یک روز بتوانم درِ یکی از حرم‌ها را درست کنم. جایی که زائرها آن را می‌بوسند. . ادامه مطلب در کامنت اول👇 #تابستانه #اوقات_فراغت #کار_مفید #سرگرم_کردن_بچه_ها #نجاری

28 تیر 1399 18:32:34

0 بازدید

chamran_kids

🥗 به نظر شما بهترین سالاد دنیا، چه سالادی است؟ ‌ از نظر ما سالادی است که: بچه ها در خرید مواد اولیه ی آن مشارکت داشته باشند. خودشان آنها را بشویند و خورد کنند‌. با هم مخلوط کنند و چاشنی به آن اضافه کنند. ‌ حالا چرا این سالاد بهترین می شود؟ چون کودک در این پروژه با مواد اولیه، نسبت ها، مزه ها، مهارت های اقتصادی و خیلی چیزهای دیگر آشنا می شود. ‌ این سالاد محصول کار پسرهای پیش دبستانی است. آنها با کاشی (واحد پول پیش دبستانی‌ها) مواد اولیه و ابزار لازم را از مغازه ی کلاس تهیه کردند. جالب اینجا بود که بعضی ها برای ابزاری مثل چاقو کاشی ندادند و تصمیم گرفتند با دست خورد کنند. تا بتوانند با کاشی هایشان مواد اولیه ی بیشتری بگیرند. ‌ مربی: جواد روحی ‌ #پیش_دبستانی_ها #پروژه #استقلال #کودک_مستقل #مهارت #تربیت_اقتصادی #ادبستان_پسرانه_شهید_چمران

27 آذر 1398 17:13:39

0 بازدید

ادمین چمران

0

0

. معلم ها کجای زندگی بچه ها هستند؟ و بچه ها کجا زندگی معلم ها؟ . این متن مربوط به زمانی است که عموی پسرهای پیش دبستانی چمران، خودش را به بیمارستان رساند تا احوالی از خانواده ی شاگردش که در کما رفته بپرسد. به سرعت پیام به تمام پایه های مدرسه ارسال شد:👇🏻 "بسم الله الرحمن الرحیم 🛑یا من اسمه دوا و ذکره شفا متاسفانه طی سانحه ای یکی از بچه ها پیش دبستانی حادثه جدی براشون پیش اومده و الان در کما هستند. خواهش میکنم هر چقدر از دستتون برمیاد دعا کنید و بسپارید دعا کنن ان شالله به لطف امام رضا برگردن." و این متن بعد از رفتن همان شاگردش است...👇🏻😔💔 "سلام و عرض ادب خدا ان شالله به خانواده علمی صبر عطا کنه مصیبت خیلی سختیه داغش به دلمون موند و قد کشیدنشو ندیدیم... خاطراتی که یه زمانی میتونستن دلیلی برای شاد بودن باشن الان آیینه دق شدن... خدا بخیر بگذرونه و به دل مادرش رحم کنه." ما چه میدانیم در دل عموی جوان تازه کار چمرانی چه میگذرد؟ وقتی تنهایی و موبایل به دست از این طرف حیاط میدوید آن طرف و با بچه های آن طرف خط تفنگ بازی میکرد، به امید شاد کردن بچه ها بود. بچه هایی که تمام عشقشان این بود هفته ای یکبار بیایند و عمو را ببینند یا تصویرش را در فضای کوچک اسکایپ نگاه کنند. فردا عمو دوباره کلاس آنلاین دارد و این بار غمی بزرگ بر دلش است... تازه عموها، مثل خاله ها خیلی راجع به هر چیزی حرف نمیزنند... عمو ماند و آیدی محمدعلی علمی.....و داغی که برای همیشه بر دلش ماند....داغ بزرگ شدن و قد کشیدن پسر بچه ای سرزنده.... . این متن تقدیم میشود به عموی پیش دبستانی، تمام عموهای چمران و تمام معلم های دنیا که شاگردی را ازدست دادند و داغی بزرگ بر دلشان نشست....داغی که هیچ وقت سرد نمیشود! . پ.ن۱: میشد عکس هایی به شیوه خبرگزاری‌ها گذاشت، از لحظه ای که مادرِ محمدعلی، عموی پسرش را دید، از لحظه ای که پدر محمدعلی و عمو همدیگر را در آغوش گرفتند و زار زدند، از لحظه ای که عموی پیش دبستانی، لحظه ی تدفین شانه هایش لرزید و از لحظه تلقین خواندن که عمو دوزانو روی سنگ ریزه ها نشست... . ولی عکسی نمیگذاریم. نه از عموی پیش دبستانی ها و نه باقی عموها که همه خودشان را به مراسم رساندند و عقب تر از همه ایستادند و خداحافظی بقیه با پسرک را نگاه کردند. خاطره ی ما و عموها با محمدعلی همان خاطرات شیرین کودکی باشد. همان دویدن ها، تیراندازی ها و خندیدن ها.... پ.ن۲: از آن بالا باز هم با عمو تفنگ بازی کن! محمدعلی بدو... عمو منتظرته ها....😭🖤 #معلم_آرزوها #مدرسه_آرزوها#معلم #معلم_داغدار#شاگردان_کوچک#کودکان_پاک

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

chamran_kids

ادمین چمران

0

0

. معلم ها کجای زندگی بچه ها هستند؟ و بچه ها کجا زندگی معلم ها؟ . این متن مربوط به زمانی است که عموی پسرهای پیش دبستانی چمران، خودش را به بیمارستان رساند تا احوالی از خانواده ی شاگردش که در کما رفته بپرسد. به سرعت پیام به تمام پایه های مدرسه ارسال شد:👇🏻 "بسم الله الرحمن الرحیم 🛑یا من اسمه دوا و ذکره شفا متاسفانه طی سانحه ای یکی از بچه ها پیش دبستانی حادثه جدی براشون پیش اومده و الان در کما هستند. خواهش میکنم هر چقدر از دستتون برمیاد دعا کنید و بسپارید دعا کنن ان شالله به لطف امام رضا برگردن." و این متن بعد از رفتن همان شاگردش است...👇🏻😔💔 "سلام و عرض ادب خدا ان شالله به خانواده علمی صبر عطا کنه مصیبت خیلی سختیه داغش به دلمون موند و قد کشیدنشو ندیدیم... خاطراتی که یه زمانی میتونستن دلیلی برای شاد بودن باشن الان آیینه دق شدن... خدا بخیر بگذرونه و به دل مادرش رحم کنه." ما چه میدانیم در دل عموی جوان تازه کار چمرانی چه میگذرد؟ وقتی تنهایی و موبایل به دست از این طرف حیاط میدوید آن طرف و با بچه های آن طرف خط تفنگ بازی میکرد، به امید شاد کردن بچه ها بود. بچه هایی که تمام عشقشان این بود هفته ای یکبار بیایند و عمو را ببینند یا تصویرش را در فضای کوچک اسکایپ نگاه کنند. فردا عمو دوباره کلاس آنلاین دارد و این بار غمی بزرگ بر دلش است... تازه عموها، مثل خاله ها خیلی راجع به هر چیزی حرف نمیزنند... عمو ماند و آیدی محمدعلی علمی.....و داغی که برای همیشه بر دلش ماند....داغ بزرگ شدن و قد کشیدن پسر بچه ای سرزنده.... . این متن تقدیم میشود به عموی پیش دبستانی، تمام عموهای چمران و تمام معلم های دنیا که شاگردی را ازدست دادند و داغی بزرگ بر دلشان نشست....داغی که هیچ وقت سرد نمیشود! . پ.ن۱: میشد عکس هایی به شیوه خبرگزاری‌ها گذاشت، از لحظه ای که مادرِ محمدعلی، عموی پسرش را دید، از لحظه ای که پدر محمدعلی و عمو همدیگر را در آغوش گرفتند و زار زدند، از لحظه ای که عموی پیش دبستانی، لحظه ی تدفین شانه هایش لرزید و از لحظه تلقین خواندن که عمو دوزانو روی سنگ ریزه ها نشست... . ولی عکسی نمیگذاریم. نه از عموی پیش دبستانی ها و نه باقی عموها که همه خودشان را به مراسم رساندند و عقب تر از همه ایستادند و خداحافظی بقیه با پسرک را نگاه کردند. خاطره ی ما و عموها با محمدعلی همان خاطرات شیرین کودکی باشد. همان دویدن ها، تیراندازی ها و خندیدن ها.... پ.ن۲: از آن بالا باز هم با عمو تفنگ بازی کن! محمدعلی بدو... عمو منتظرته ها....😭🖤 #معلم_آرزوها #مدرسه_آرزوها#معلم #معلم_داغدار#شاگردان_کوچک#کودکان_پاک

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن