chamran_kids
دنبال کننده
10
پست
765
مجتمع آموزشی شهید چمران اینجا کودک سبک زندگی اسلامی را بازی می کند.
پست های مشابه
chamran_kids
بریم خونه ی همدیگه اردو🤗 . یادش بخیر قبل کرونا، یکی از اردوهامون، اردوی خونگی بود. بچه ها هر ماه مهمون خونه ی یکی از دوستانشون می شدند. هربار یه مادر و دختر، برای بقیه ی دخترها، بازی و فعالیت طراحی میکردند و خاله هم یه سری ابزار پیشنهاد میکرد و کمک میکرد که برنامه جذاب تر بشه. . قبل طراحی فعالیت و رفتن به اردو، حتما از ظرفیت های خونه شون مثل حیاط داشتن و نداشتن یا شرایط همسایه ها می پرسیدیم. . دخترهاهم قبل رفتن به اردو، برای دوستشون هدیه درست میکردند؛ بعضی ها کاردستی و بعضی هم نقاشی.😊 . درست کردن پازل مشترک و عکس یادگاری هم پای ثابت اردو های خونگی بود. . تو اردوی خونگی، هم مادرها با شیوه ی کارمون بیشتر آشنا میشدند، هم سختی کار و چالش هاش رو درک میکردند، همینطور تجربه این رو پیدامیکردند که چه فعالیتی برای دخترها جذابه یا تو موقعیت های چالشی و دعواهای بچه ها باید چطور رفتار کنند. . البته این اردوها یه مسئله ای داشت اونم این بود که بچه ها تفاوت خونه های همدیگه رو میدیدند و یکم چالش برانگیز بود. ولی ما تلاش کردیم این موضوع رو به زبان کودکانه حل کنیم؛ مثل اینکه نقشه ی هرخونه ای رو یه مهندس میکشه،بعضی هاش رو بزرگتر و بعضی هاهم کوچیک تر میکشه یا تو بعضی زمین ها یه سری نقشه ها جا میشه و تو بعضی ها جا نمیشه؛ اینجوری راحت تر قانع میشدند. . از همه مهم تر، اردوی خونگی باعث میشد رابطه ی بچه ها خیلی بهتر و دوستی هاشون عمیق تر بشه.❤😇 . 🟠این پست رو سیو کنید و برای دوستانتون بفرستید! یه روزی به کارتون میاد😉 . #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران #چمرانی_ها #دختران_چمرانی #اردو_های_چمرانی #اردو #اردو_خانگی
30 مهر 1399 15:06:11
0 بازدید
chamran_kids
#ورق_بزنید . خوابگاه دختران . 📝قسمت سوم . دوران ابتدایی ما دختران دهه شصتی، باهمه فراز و نشیب هایش به پایان رسید و ما وارد دوره راهنمایی شدیم. دوره ای عجیب و پیچیده.خیلی از بحران های جسمی و روحی برای ما در این دوران اتفاق افتاد. بحران هایی که معمولا بدون آگاهی های قبلی بود. همین قضیه خیلی از بچه ها را دچار مشکل کرد و باعث شد دوستان همسن، در حل این بحران ها به هم کمک کنند که اکثرا این کمکها موفقیت آمیز نبود و حتی مشکل ساز هم بود. در این دوران بود که نماز جماعت، لباس مدرسه و خیلی چیزهای دیگر به راحتیِ دبستان، برای بچه ها قابل هضم نبود و طغیان ها داشت یکی یکی در وجود بچه ها شکل می گرفت معلمهای پرورشی کماکان یکی از نقطه قوت های مدارس بودند. در دوران راهنمایی صبحگاه های متفاوت تری را تجربه می کردیم. حفظ قرآن برای ما معمولا از این دوران شروع شد و اتفاق خیلیِ مبارکِ اردوهای یک روزه و حتی اردوهایی که شب جایی بمانیم. فقط نمیدانم چرا مدرسه کمترین تلاش را برای راضی کردن خانواده ها انجام میداد. ما را با یک برگه به خانه می فرستادند و خودمان باید با هر ترفندی که بلد بودیم خانواده مان را راضی میکردیم تا به ما اجازه دهند به اردو برویم. دوستانی داشتم که یک هفته به طور مستمر بابت اردو گریه می کردند شاید دل خانواده شان نرم شود. خاطره ی اولین اردوهای قم جمکران در این سن برای ما ماندگار شد و حالا که فکر می کنم واقعا سن خوبی بود برای تجربه های جدید کنار آدمهایی که خانواده ات نیستند ولی میتوان بهشان اطمینان کرد. یکی از چالش های ما در دوران راهنمایی، تنوع مربی ها بود. ما که در ابتدایی با یک معلم اصلی و نهایتا دو سه تا معلم ورزش، خط و ...سر و کار داشتیم یکدفعه وارد محیطی شدیم که برای هر درس یک معلم داشتیم. با روحیات و سلیقه های متفاوت. خود منتا مدت ها سردرگم بودم که هر مربی برای کدام درس بود، چه تکلیفی داد و چه توقعی از ما سر کلاس دارد. باز این مسئله هم جزء چیزهایی بود که بعضی مدارس برایش فکری کرده بودند و بعضی نه. فلسفه وجودی معلم راهنما از همین جا نشات گرفته بود،کسی که بتواند با بچه ها ارتباط بگیرد و بین این همه معلم جورواجور، دانش آموزان را راهنمایی کند. مثل معلمهای پرورشی معلم راهنماها هم توانمدی های مختلف داشتند. بعضی در انجام ماموریت مهمشان موفق بودند و بعضی نه. ارتباط نداشتن یا کم داشتن همه معلم های یک پایه باهم، خودش کار را خیلی سخت کرده بود. ادامه مطلب در کامنت اول 👇
12 تیر 1399 18:45:39
0 بازدید
chamran_kids
🏴 #پیشنهادی_برای_هیئت_کودک 📝 ما به عنوان مربی: 😊 باید با اخلاق خوش و روی گشاده تصویر و خاطره خوبی از هیئت برای بچه ها رقم بزنیم. 😬بایدنیاز ها و شرایط سنی کودکان را در نظر بگیریم. و از سر و صدای زیاد، بهم ریختگی فضا، مدت زمان طولانی حضور بچه ها و …. خسته نشویم. یا لااقل خستگی خود را بروز ندهیم. 📲 هنگام تحویل گرفتن بچه ها، یک نفر باید مسئول نوشتن نام و شماره تماس والدین کودک باشد. تا اگر در طول هئیت کودک بهانه پدر و مادرش را گرفت بتوانیم به آنها دسترسی داشته باشیم. 🤝اگر کودکان در حین بازی با هم دچار زد و خورد کودکانه شدند به هیچ وجه نباید به آنها تذکر مستقیم بدهیم و یا خدای ناکرده کودکی را از هیئت بیرون کنیم. بلکه باید بلافاصله آن دو کودک را از هم جدا کرد و برایشان توضیح داد که ما این مدل بازی کردن را دوست نداریم. 🎁 به طور کلی نباید کودکان را با دادن جایزه و وعده، شرطی کنید. نوع فعالیت ها و اجرای درست آنها به اندازه کافی انگیزه حضور بچه ها را برای شرکت در این مراسم تقویت می کند. همچنین با دادن جایزه به برخی از بچه ها و ایجاد حسرت در برخی دیگر حس خوب آنها را نسبت به فضای هیئت، دستکاری نکنیم. ✅حواسمان باشد هیئت کودک جایی برای ایجاد بستر رقابت نیست. #سرباز_حسینم #هیئت_کودک #مربی #هیئت #محرم #کودک #چمرانی_ها
27 شهریور 1398 15:58:28
8 بازدید
chamran_kids
#ورق_بزنید #تابستانی_برای_مرد_هزار_چهره . 📝قسمت ششم . تابستان پنجم/کاوه آهنگر . پدربزرگم، خدا رحمتش کند، یک مغازه چراغسازی داشت. چند سال تابستان برای شاگردی به مغازهاش رفتیم. ساعت 6صبح میرفتیم شوش و 6 عصر برمیگشتیم. اوایل که بچه بودیم، کار کردن برایمان بیشتر بازی بود. ولی بزرگتر که شدیم، کارمان سنگین شد. یادم است اولین املت زندگیام را در مغازه بابا حاجی پختم. تا مدتها در خانه برای بقیه املت میپختم. اره کردن آهن، جوشکاری، تراشکاری و کار با دریل میزی را هم در نوجوانی تجربه کردم. بعد از کنکور، یک مدت رفتم مغازه پدربزرگم. همان روزهای اول مرا با شاگردش به یک بلورفروشی فرستاد و گفت کل این مغازه را ویترین بزنید. از بس اره کردم، تمام دستم تاولزده بود. بدتر از آن جوشکاری بدون ماسک بود که باعث شد تمام شب از چشمدرد نخوابم. چند سال بعد که در دانشگاه تهران دانشجو شده بودم، به بچههای رشته مکانیک تئاتر درس میدادم. یک مسابقه ماشینهای فنری در دانشگاه برگزار شد و بچههای مکانیک سخت مشغولش بودند. کارشان خوب پیش میرفت ولی برای کامل کردن ماشینها جوشکاری بلد نبودند. کل کارهای جوشکاریشان را برایشان انجام دادم. خیلی از من تشکر کردند. من هم خیلی خوشحال شدم کاری بلدم که بقیه شاگرداولها هم بلد نیستند. البته بازهم چون بدون ماسک جوش دادم، چشمانم را برق زد. این تجربهها بخشی از تابستانهای زندگی من بود. بخشی که با حمایت پدر و مادرم، خانواده، همسایهها و انسانهای مهربان برایم ایجاد شد و توانستم از آن استفاده کنم. دوست دارم رازهایی را به شما بگویم تا شما هم بتوانید تابستانهای درخشانی را تجربه کنید. قسمت بعدی تابستانهای مرد هزارچهره را بخوانید. . پ.ن: این مطالب که به قلم کارشناس تربیتی، حجت الاسلام احمدرضا اعلایی نوشته شده است برای اولین بار درصفحه ی: @nojavan_khamenei منتشر شده است!🙏🌸 #تابستانه #چمرانی_ها #اوقات_فراغت #کار_مفید #سرگرم_کردن_بچه_ها
31 تیر 1399 17:40:38
0 بازدید
chamran_kids
📏 روزهای اولی که کتاب هایشان را تحویل گرفتند، نمی دانستند چه کتابی است. خواندن هم که بلد نبودند. کمی نگاهش کردند و تصمیم گرفتند اسمش را کتاب زنبوری بگذارند. کتاب زنبوری همیشه همراه با یک بازی بود. یک بار کتاب زنبوری و نمک رنگی، یک بار کتاب زنبوری و خمیر... بازی می کردند و جواب سوال های کتاب زنبوری شان را می دادند. این روزها دکمه های رنگی رنگی همراه کتاب زنبوری شده تا باهم پاسخ سوال هایش را بدهند. #کلاس_اولی_ها #ریاضی #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران #چمرانی_ها #حمزه_دوران
17 اردیبهشت 1398 09:05:38
0 بازدید
chamran_kids
خبر های خوبی تو راهه😌🤭 . . دومین لایو طراحی بازی درسی و طرح درس نویسی خلاق به سبک چمرانی امروز برگزار شد😎🌹 . . . #بازی #معلم #شادی #تربیت #کودک #نوجوان #خلاقیت #هیجان #چمران_فقط_یک_مدرسه_نیست
31 مرداد 1401 07:38:53
2 بازدید
ادمین چمران
0
0
🎊 💡 می تونیم در شب ولادت پیامبر اکرم ص، بچه ها رو با یه قصه در مورد مهربانی ایشون خوشحال کنیم. 🍎باغ میوه و مهربانی پیامبر🍎 ✅ این داستان برای کودکان بالای پنج سال مناسب می باشد. یکی بود، یکی نبود. یه خواهر و برادر بودند که در یک خانه ی قشنگ و کوچک زندگی می کردند. خانه شان یک حیاط داشت. که بچه ها در آن بازی می کردند. یک درخت خرما از دیوار های کنار حیاط، داخل خانه شان آمده بود. بچه ها هر روز از دیوار بالا می رفتند و با خوشحالی کلی خرما از آن درخت می چیدند و می خوردند. یک روز آقای همسایه که خیلی بد اخلاق بود، به خانه ی آنها آمد. با عصبانیت به بابا گفت: بچه های تو همه ی خرماهای منو خوردن. باید کل پولش رو بدی. بابا گفت: آخه من که پول ندارم. همسایه گفت: من نمیدونم. باید پولش رو جور کنی و به من بدی. بابا خیلی ناراحت شد. پیش یک آقای مهربانی رفت که از آن کمک بخواهد. اسم آن آقای مهربان، حضرت محمد (ص) بود. بابا کل ماجرا را تعریف کرد. حضرت محمد (ص) که خیلی مهربان بود، رفت و با آقای همسایه صحبت کند تا راضی شود. ولی آقای همسایه راضی نشد. حضرت محمد (ص) گفت: من همه ی باغت رو میخرم. آقای همسایه خوشحال شد و قبول کرد. حضرت محمد (ص) هم، کل باغ را به بابا بخشید. بچه ها هم خیلی خوشحال شدند. از آن روز به بعد کلی درآن باغ بزرگ بازی کردند. #عیدتون_مبارک #قصه #قصه_کودکانه #قصه_مذهبی #پیامبر #مذهبی #کودک #هفده_ربیع #چمرانی_ها #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران